
تحولی عظیم را به نظاره نشسته ام اگر خدا بخواهد... . شب بود و خورشید در آسمان به روشنی می درخشید... . پیرمردی جوان،یکه و تنها، همراه با خانواده اش، در سکوت گوش خراش شب، قدم زنان ایستاده بود. زیباترین پارادوکسی که شنیده ام... . تمام این پارادوکس، واقعیت زندگی بود. شکرگزار پروردگاری هستم که همیشه آغوشش باز است تا گریه های من را بشنود و اشک هایم را پاک کند. دلم می خواد که یه روزی واقعا بفهمم این آرامش که شبا تو پشت بوم با دیدن ستاره ها به دست می آورم، دقیقا از کجا نشات می گیره؟ من واقعا کوچک هستم در این دنیا.... اما اگه روحم خدایی باشه، بزرگی روحم از کل ...
ادامه مطلب